خدایا;
با توام;
می دانم که اگر با تو باشم به آرامش واقعی می رسم.
اما می دانم بیشتر از آنکه من با تو باشم این تویی که با منی!
نزدیک تر از من به منی!
مهربان تر از من با منی و این چندین برابر مرا آرام و مطمئن می کند!
نگاه مهربان تورا در تمامی لحظاتم حس می کنم.
می بینم که چطور دستانم را می گیری تا زمین نخورم.
قدم به قدمهایم را نظاره می کنی تا خطا نروم.
حتی آن وقتهایی که بازیگوشی می کنم و به بیراهه ها سرک می کشم.
وقتهایی که به سایه های موهوم پشت دیوارها دل خوش می کنم.
وقتهایی که از نور و روشنی فرار می کنم
ودر دام تاریکی اسیر می شوم.
وقتهایی که اندوهی گزنده تارو پود وجودم را می آزارد.
وقتهایی که دلخوش پوچ ترین پوچها می شوم
و علفهای هرز در گوشه های دلم رشد می کنند،
وقتهایی که تو را از یاد می برم،
حتی در آن وقتها هم از دور و نزدیک مراقب منی!
نگران منی!
و باز آغوش توست که آرامش التهاب های بی تو بودنم می شود...
چقدر ناتوان و بیچاره اند آنها که تو را نیافته اند;
و من چقدر خوشبختم که تو را یافته ام
وچقدر خوشبخت تر که می دانم و یقین دارم که تو مرا از یاد نمی بری.....
آرامش من، خدای خوب و مهربانم;
بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را
در سال جدید با دستهای روشن تو می توان گشود....

