من به دوستت دارم ها بی اعتمادم
و در این تنهایی نمناک
که باران پر از تنهایی شب می بارد!
با فراوان احساس،گوش می سپارم
شاید....
صدایی بی ریا و تزویر شنیده شود!
شاید،تکرار دوستی ها باز هم
پر شود از معنی ناب صداقت
شاید....
(مریم)
من به دوستت دارم ها بی اعتمادم
و در این تنهایی نمناک
که باران پر از تنهایی شب می بارد!
با فراوان احساس،گوش می سپارم
شاید....
صدایی بی ریا و تزویر شنیده شود!
شاید،تکرار دوستی ها باز هم
پر شود از معنی ناب صداقت
شاید....
(مریم)
هوا تاریک و غمگین است چرا باران نمی باری؟
ببین بغضم چه سنگین است . چرا باران نمی باری ؟
چرا باران نمی باری ؟ غبارم را نمی شویی
مگر قهری تو با من؟!!
در اخرين لحظه ديدار بهچشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه مي كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
جسمی شکسته و روحی پر از خراش
عاشق نمی شوم دلواپسم نباش
دستانی از تهی، پاهایی از ورم
فکر مرا نکن
امروز بهترم
حال مرا مپرش
چیزی مهم که نیست
این دل شکستگی اقرار بی کسیست
درگیر من مشو
همدم نمی شوم
حوا مرا ببخش آدم نمی شوم
تقصیر تو نبود
نه من نه بخت خود
تو عشق، خط زدی
من خواستم نشد
درگیر عادتم، سرگرم خود شدم
در مرز یک سقوط
دیگر نه تو نه من
از پشت این سکوت
از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم
جرم مرا ببخش
امروز بهترم،حوا بیا ببین
دلتنگ من مباش
من مرده ام
همین....
شکل خودم شدم
تلخ و بدون ره
در انتهای خویش، حال مرا بفهم
شکلی شبیه خود،با چشمه گریه سوز
باور نمی کنم ،آینه را هنوز
از پشت این سکوت
از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم
جرم مرا ببخش
امروز بهترم،حوا بیا ببین
دلتنگ من مباش
من مرده ام
همین....
یادم می ماند، همیشه دستی هست برای آن هنگام که تنهاییم دیدنی نیست، شنیدنی نیست، تنها لمس کردنی ست، می دانم همیشه دستی هست برای لمس تنهایی من .....
تمام پنجره ها را گواه می گیرم
اگر نیایی از این اشک و آه می میرم
چقدر می شوم از خواب های تولبریز
هنوز مانده به دل آرزوی تعبیرم
و بی تو شوق ندارد لب غزل خوانی
بیا و گوش کن آوازهای دلگیرم
دوباره صحبت یک انتظار می آید
و باز ثانیه ها می کنند تحقیرم
تمام لکنت من سبز می شودوقتی
نگاه می کنم و با نگاه می میرم
خدایا;
با توام;
می دانم که اگر با تو باشم به آرامش واقعی می رسم.
اما می دانم بیشتر از آنکه من با تو باشم این تویی که با منی!
نزدیک تر از من به منی!
مهربان تر از من با منی و این چندین برابر مرا آرام و مطمئن می کند!
نگاه مهربان تورا در تمامی لحظاتم حس می کنم.
می بینم که چطور دستانم را می گیری تا زمین نخورم.
قدم به قدمهایم را نظاره می کنی تا خطا نروم.
حتی آن وقتهایی که بازیگوشی می کنم و به بیراهه ها سرک می کشم.
وقتهایی که به سایه های موهوم پشت دیوارها دل خوش می کنم.
وقتهایی که از نور و روشنی فرار می کنم
ودر دام تاریکی اسیر می شوم.
وقتهایی که اندوهی گزنده تارو پود وجودم را می آزارد.
وقتهایی که دلخوش پوچ ترین پوچها می شوم
و علفهای هرز در گوشه های دلم رشد می کنند،
وقتهایی که تو را از یاد می برم،
حتی در آن وقتها هم از دور و نزدیک مراقب منی!
نگران منی!
و باز آغوش توست که آرامش التهاب های بی تو بودنم می شود...
چقدر ناتوان و بیچاره اند آنها که تو را نیافته اند;
و من چقدر خوشبختم که تو را یافته ام
وچقدر خوشبخت تر که می دانم و یقین دارم که تو مرا از یاد نمی بری.....
آرامش من، خدای خوب و مهربانم;
بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را
در سال جدید با دستهای روشن تو می توان گشود....