ای کاش ...
وقتی بی تو، تک و تنهام، زندگیم معنا نداره
لحظه های آخر تو، توی قلب من می مونه
هیچکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه
رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو موندن
چشم به راه تو می مونم
تا که برگردی دوباره
می ترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره
رفتی اما خاطرات توی قلب من می مونه
بی تو این روزای روشن واسه من تاریک و تاره
وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره
چه کسی می داند کودک آواره غزه
در ویرانه های شهر خویش به دنبال چیست
و چه اندازه چشمانش اشکبار است
و دل کوچک او چکونه بیتاب
آیا می شود ناله های کودکان مظلوم دوباره به خنده های زیبا تبدیل شود؟!!!!
می گفتی که تراوت باران
من را به خاطرت میاورد.
و سخاوتش سرزمین قلب ها را
آباد میسازد...
اما امروز که سیل همه چیز را با خود برد
یاد حرفهای روز آخرت افتادم...
نپرسیدم چرا رفتی
فقط گفتم بری کی بر می گردی
نترسیدم تو تنهایی
فقط ترسیدم از این که نیایی
بگو تنهام گذاشتی چرا.....؟
بگو دوستتم نداشتی چرا....؟
دلم را شکستی بی صدا
بگو دوستم نداشتی چرا
دوستت دارم به خدا......
تنهام نزار اشکامو ببین
تنهام نزار بیا پیشم بشین
من بی تو می میرم
بگو دستاتو می گیرم
دوستت دارم فقط همین....
تنهام نزار اشکامو ببین
تنهام نزار دیگه تو بعد از این
من بی تو می میرم
بگو دستاتو می گیرم
دوستت دارم فقط همین
دلم تنگه، به اندازه تمام روزهایه با هم بودنمون
دلم تنگه با تو بودنه
دلم تنگه
چی بگم اگه بودی
دلتنگی هام دیگه معنی نداشت
اگه بودی
دیگه تنها نبودم
اگه بودی ......
(مریم)
امشب که بگذرد...
...
نمی دانم می شود چند روز!!!
ولی نمی گذرد!
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم.
آموخته ام که : هرگاه که ترسیده ام ، شکست خورده ام.
آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که : انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.
آموخته ام که : اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ،
خود نیز بایستی آن را ارسال کنم
آموخته ام که : زندگی را از طبیعت بیاموزم ،
مثل ابر با کرامت باشم .
چون بید متواضع باشم ،
چون سرو ، راست قامت ،
مثل صنوبر ، صبور ،
مثل بلوط مقاوم ،
مثل خورشید با سخاوت و
مثل رود ، روان
...اكنون تو اينجايي
گسترده چون عطر اقاقيها
در كوچه هاي صبح
بر سينه ام سنگين
در دستهايم داغ
در گيسوانم رفته از خود ،سوخته،مدهوش
اكنون تو اينجايي
چيزي وسيع و تيره و انبوه
چيزي مشوش چون صداي دور دست روز
بر مردمكهاي پريشانم
ميچرخد و ميگسترد خود را
شايد مرا از چشمه ميگيرند
شايد مرا از شاخه مي چينند
شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد ميبندند
شايد...
ديگر نمي بينم.
فروغ فرخ زاد
مردی با خود زمزمه کرد:خدایل با من حرف بزن
یه سار شروع کرد به خواندن اما مرد نشنید
فریاد بر آورد خدایا با من حرف بزن.....آذرخش در آسمان غرید اما مرد بی اعتنایی کرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟؟؟؟بگذار تو را ببینم.... ستاره ای درخشید اما مرد ندید
مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده".... کودکی متولد شد اما باز توخهی نکرد
مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم........ از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راه خود ادامه داد...
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران . نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید
می لرزد دعایم کن . دعایم کن. که من محتاج محتاجم...
با سکوتی،لب من
بسته پیمان صبور-
زیر خورشید نگاهی که ازو می سوزم
وبه نفرت بسته ست
شعله در شعله من،
زیر این ابر فریب
که بدو دوخته چشم
عطش خاطر این سوخته تن،
زیر این خنده پاک
ورود جادوگر لیکن
که به پای گذرم بسته رسن....
(احمد شاملو)