سلام دوستای خوبم
یه روز بهاری با عشق وبلاگم رو شروع کردم و امروز که یه روز پاییزیه می خوام تمومش کنم .....
موفق و شاد باشید.....
خداحافظ .....
سلام دوستای خوبم
یه روز بهاری با عشق وبلاگم رو شروع کردم و امروز که یه روز پاییزیه می خوام تمومش کنم .....
موفق و شاد باشید.....
خداحافظ .....
دلخوشیهایم خدا حافظ
عاشقی هایم خدا حافظ
ای همه وابسته گی هایم خدا حافظ
ای همه شور و شررهایم خدا حافظ
آه ای همه خاطرات خوشم خدا حافظ
آه ای همه بی قراری هایم خدا حافظ
خدا حافظ.......
خدا حافظ........
خدا حافظ.......
(مریم)
آی روز آمدن!
ای مثل روز،آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد
هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
"قیصر امین پور"
آنکه سودا زده چشم تو بوده است ،منم
آنکه از هر مژه صد چشم گشوده است،منم
آن جفا دیده ،گرفتار،وفا پیشه که چشم بسته
از غیر تو،تا بر تو گشوده است ،منم
آنکه در خاطره اش حرف وفا نیست،تویی!
آنکه در وادی عشق تو،سر تسلیمش رایگان،بر کف اخلاص چنان کوفت منم!
روزها کنار پنجره منظرت هستم
می دانم که دیگر نمی آیی
اما...
بی تاب تو هستم....
و منتظر آمدنت....
نمی دانم چگونه حس خواستن تو را از سر بیرون کنم
رفتی اما
بهم نگفتی که
چگونه باید فراموشت کنم!!!!
(مریم)
برای تو...
آری تو که خط خطی هایم را با عشق می خوانی....
پس من هم با عشق تو،عشق را هجی می کنم...
خک رهت را می بوسم و سراغ تو را از باران می گیرم...
مادر
چه پر سخاوت و بی منت از شیره جان پرورشم دادی...
در آغوشت عشق را با تمام وجود حس کردم...
روزت مبارک....
((روز مادر بر تمام مادران عزیز این مرز وبوم مبارک باد))
بیکران محبوبم! از تو سپاسگزارم برای زندگی و برای همه زیباییهایی که در زندگی به من ارزانی
داشتی...
امروز 19 خرداد تولد 1 سالگی وبلاگ منه با همه کوچیکیش و همه کمی ها و کاستی هاش، سعی
میکنم با نظرات دوستای گلم بهتر بشه.... تولد 1 سالگی وبلاگم مبارک....
امروز، روز عروسی خواهرم هم هست....
این روز رو به خواهر عزیزم تبریک میگم با آرزوی یک دنیا خوشبختی....
خدایا:
بزرگ شدن کار سختی است
حصارها را می شناسم
بی وفایی ها را می چشم
و به تمسخر گرفتن دوست داشتن را می آموزم
پروردگارا:
هر گاه مرا لایق بزرگ شدن دانستی
به من قدرت تغییر نازیبایی ها را عطا کن
به من دانش ببخش تا رویای هیچ کس را نابود نکنم
برای قلب تمامی انسانها ارزش قائل شوم
و حصارها را معیار قضاوتم قرار ندهم
تا بزرگ شدنم با انسان تر شدنم معنا دهد.
نمی دانم چرا از زشت و زیبا می گریزم
شدم تنهادر این دنیا ز تن ها می گریزم
بد که در خلقت نباشد خوب هم معنی ندارد
خوب و بد محصول فکر ماست از ما می گریزم
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشک های دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو،مگو،که چرا رفت،ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت،چو نورصبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
آدما از عشق هم سیر می شن
آدمارو عشقشون پا می ذارن
آدما آدمو تنها می ذارن
منو دیگه نمی خوای خوب می دونم
تو کتاب دلت اینو می خونم
یادته اون عشق رسوا یادته
اون همه دیوونگی ها یادته
تو می گفتی که گناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هوسه
آدما آخ آدمای روزگار
چی می مونه از شما ها یادگار
دیگه از بگو مگو خسته شدم
من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمی خوای بمونی توی این خونه
همه حرفای تو یک بهونست
من به دوستت دارم ها بی اعتمادم
و در این تنهایی نمناک
که باران پر از تنهایی شب می بارد!
با فراوان احساس،گوش می سپارم
شاید....
صدایی بی ریا و تزویر شنیده شود!
شاید،تکرار دوستی ها باز هم
پر شود از معنی ناب صداقت
شاید....
(مریم)
هوا تاریک و غمگین است چرا باران نمی باری؟
ببین بغضم چه سنگین است . چرا باران نمی باری ؟
چرا باران نمی باری ؟ غبارم را نمی شویی
مگر قهری تو با من؟!!
در اخرين لحظه ديدار بهچشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه مي كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
جسمی شکسته و روحی پر از خراش
عاشق نمی شوم دلواپسم نباش
دستانی از تهی، پاهایی از ورم
فکر مرا نکن
امروز بهترم
حال مرا مپرش
چیزی مهم که نیست
این دل شکستگی اقرار بی کسیست
درگیر من مشو
همدم نمی شوم
حوا مرا ببخش آدم نمی شوم
تقصیر تو نبود
نه من نه بخت خود
تو عشق، خط زدی
من خواستم نشد
درگیر عادتم، سرگرم خود شدم
در مرز یک سقوط
دیگر نه تو نه من
از پشت این سکوت
از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم
جرم مرا ببخش
امروز بهترم،حوا بیا ببین
دلتنگ من مباش
من مرده ام
همین....
شکل خودم شدم
تلخ و بدون ره
در انتهای خویش، حال مرا بفهم
شکلی شبیه خود،با چشمه گریه سوز
باور نمی کنم ،آینه را هنوز
از پشت این سکوت
از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم
جرم مرا ببخش
امروز بهترم،حوا بیا ببین
دلتنگ من مباش
من مرده ام
همین....
یادم می ماند، همیشه دستی هست برای آن هنگام که تنهاییم دیدنی نیست، شنیدنی نیست، تنها لمس کردنی ست، می دانم همیشه دستی هست برای لمس تنهایی من .....
تمام پنجره ها را گواه می گیرم
اگر نیایی از این اشک و آه می میرم
چقدر می شوم از خواب های تولبریز
هنوز مانده به دل آرزوی تعبیرم
و بی تو شوق ندارد لب غزل خوانی
بیا و گوش کن آوازهای دلگیرم
دوباره صحبت یک انتظار می آید
و باز ثانیه ها می کنند تحقیرم
تمام لکنت من سبز می شودوقتی
نگاه می کنم و با نگاه می میرم
خدایا;
با توام;
می دانم که اگر با تو باشم به آرامش واقعی می رسم.
اما می دانم بیشتر از آنکه من با تو باشم این تویی که با منی!
نزدیک تر از من به منی!
مهربان تر از من با منی و این چندین برابر مرا آرام و مطمئن می کند!
نگاه مهربان تورا در تمامی لحظاتم حس می کنم.
می بینم که چطور دستانم را می گیری تا زمین نخورم.
قدم به قدمهایم را نظاره می کنی تا خطا نروم.
حتی آن وقتهایی که بازیگوشی می کنم و به بیراهه ها سرک می کشم.
وقتهایی که به سایه های موهوم پشت دیوارها دل خوش می کنم.
وقتهایی که از نور و روشنی فرار می کنم
ودر دام تاریکی اسیر می شوم.
وقتهایی که اندوهی گزنده تارو پود وجودم را می آزارد.
وقتهایی که دلخوش پوچ ترین پوچها می شوم
و علفهای هرز در گوشه های دلم رشد می کنند،
وقتهایی که تو را از یاد می برم،
حتی در آن وقتها هم از دور و نزدیک مراقب منی!
نگران منی!
و باز آغوش توست که آرامش التهاب های بی تو بودنم می شود...
چقدر ناتوان و بیچاره اند آنها که تو را نیافته اند;
و من چقدر خوشبختم که تو را یافته ام
وچقدر خوشبخت تر که می دانم و یقین دارم که تو مرا از یاد نمی بری.....
آرامش من، خدای خوب و مهربانم;
بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را
در سال جدید با دستهای روشن تو می توان گشود....
دوستان عزیز پیشاپیش عید نوروز رو به همتون تبریک می گم امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
كسي را دوست مي دارم...
(حسین پناهی)
در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
(حسین پناهی)
دوست دارم بروم سربه سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
این قدر آیینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید.
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد.
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط...از حال زمین بی خبرم نگذارید..........!
این روزها به اندازه تمام تنهایی هام،دلتنگم
اما....
به اندازه روزهای با هم بودن شاد......
وچقدر زمان دیر می گذرد........
زمانی که ......
در انتظاری.......
اگه حتی دیگه نیستی
همه جا بوی تو جاری
خودت اما دیگه نیستی
نیستی اما مونده اسمت
توی غربت شبونه
میون رنگین کمونه خاطرات عاشقونه
آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
تو شبای بی کسیهام
لحظه هر لحظه پس ازتو شب و گریه درکمینه
شب بی عاطفه برگشت
شب بعداز رفتن تو
شب از نیاز من پر
شب خالی از تن تو
باتوگل بودوترانه
باتوبوسه بودو پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد
بی تو پژمرده شد آواز
آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود
تو غروب بی کسیهام
لحظه هر لهظه پس از تو شب و گریه در کمینه